#دوست_دارم_تو_چی_پارت_67

بهار: اقا مهراد،دختر بره پایین؟)لب گزید(که پقی زدیم زیر خنده بعداز اوردن غذا توسط
مهراد و سینا زیرسفره رو پهن کردم.خداروشکر جوجه رو با مخلفاتش خریدن. بعداز
خوردن غذا.مردا رفتن سمت اتاق تا استراحت کنن.چشمم به مامان افتاد.
ابروهاشو داد بالا و به کنارش اشاره کرد.لبخند خجلی زدم و کنارش نشستم.دیدم بهار به
سمت اشپزخونه رفت
خاله باران: بهارخانم بیا اینجا.
بهار لبخند یه وری زد که دلم میخواست پارشم ازخنده.
بهار: جانم مامان!چشم مامان!من برم اشپزخونه رو گردگیری کنم.
خاله باران: بیابشین گفتم.
بهارم اومد و کنارم نشست.خاله سیما ازجاش بلندشدو به سمت توالت رفت و درزد.
خاله سیما: مثل بچه آدم بیا بشین.
هانیه دررو باز کرد و بدون حرف اومد کنارمون نشست.سرمون و پایین انداختیم.
مامان: تعریف کن.
-چیو؟
خاله سیما: کجا بوودین؟
ناچار نگاهی به بهار انداختم. که سری تکون دادم و مشغول به توضیح دادن شدو همه
چیزارو گفت به جز گاز گرفتن پام.بعداز تموم شدن حرف بهار.
خالهباران: خدا مرگم بده.ذلیل شده توکه توخونه یورتمه میری.نتونستی فرار کنی؟
-خاله ما مجبور بودیم بمونیم به پلیس کمک کنیم.تازه فقط واسه کمک نبود نصف شرکت
بابامم پس گرفتیم.
مامان ناباور نگاهم کرد:
مامان: یعنی پولارو از اون میثم نامرد گرفتین؟
سرم و به نشونه مثبت تکون دادم که سه تاشون خوشحال شدن.
هانیه: چراخوشحالید؟
مامان: وقتی بابات ورشکست شد.باران و سیما خانم گفتن باباهاتون باهم شریک شن. خب
اینپولم برگرده کمک بزرگی میکنه.
سری تکون دادیم و نفسم و از سر اسودگی رها کردم.بخیر گذشتا.!

romangram.com | @romangram_com