#دوست_دارم_تو_چی_پارت_66

سریع اس و واسش فرستادم و بچه هارو بیدارکردم.نگاهی به ساعت انداختم." ۱۲ "؟دریخچال
و باز کردم!خب خداروشکر.سفید سفید.
-هدیههه.زنگ بزن غذا بیارن هیچی نداریم.
هدیه: باشه.اه بزارید برم حموم بدنم کوفتس.
چیزی نگفتم.به سمت قوری رفتم و بعداز شستنش.کتری و گذاشتم بجوشه.
-بهار تامن میرم لباسم و عوض کنم چای دم کن.
بهار: خواهش کن.تا دم کنم.
انگشت اعظمم و نشونش دادم و به سمت اتاق رفتم.
"هدیه"
اوف!عجب حمومی بود.باصدای سلام و احوال پرسی فهمیدم مامان باباها اومدن. از اونجای
که داداش هانیه هم اومده بود. مجبور بودم تونیک بپوشم.تونیک یشمی سادم و باشلوار جین
مشکی پوشیدم و موهام و دم اسبی بستم و یه رژ صورتی ماتم زدم.از اتاق اومدم
بیرون.نگاهم به بهارو هانیه افتاد که نصفشون بغل هرکی بود. توشوک بودم که یه دفعه
کشیده شد دستم و پرت شدم یه جای سفت..
-دلم واست یه ذره شده بوددختر.
نفس عمیقی کشیدم.تابحال مهراد و این شکلی ندیده بودم.
-داداشی دارم خفه میشم.
هول شد.ولم کرد و گفت:
-ببخشید آبجی.
تا اومدم جوابش و بدم مامان بغلم کرد. و بعداز کلی گریه و شیر حلال نکردن ولم کرد.
بابا: خانوم!الان وقته این حرفا نیس.
اومد و بغلم کرد.بعدازکلی احساسات ورزیدن. از بغل بابا اومدم بیرون و خاله سیما)مامان
هانیه(و خاله باران)مامان بهار( بغل کردم و دست دادن به عمو رضا)هانیه(و
عموعلی)بهار(و سلام به سینا.روبه جمع گفتم:
-به خونه درویشی ما خوش اومدین.یه نون پنیری پیدا میشه بیاریم بخورید.بشینید.
مهراد: بووو بسه دیگه.یه جوری ناله کردی دلمون سوخت واست.)سویچ و سمتم گرفت(برو
غذارو بیار از توماشین.

romangram.com | @romangram_com