#دوست_دارم_تو_چی_پارت_64
-چشم خداحافظ.
بعدازقطع کردن تلفن. گوشیم و روی دراور گذاشتم و از اتاق اومدم بیرون. هانیه رو
درحالی که سرش از مبل زده بود بیرون تنش رو مبل بود دیدم سمتش رفت.چشماشم که
بسته!یه دونه زدم رو پیشونیش که سیخ نشست سرجاش.
-چرا خفاش شدی؟
هانیه بی حوصله زل زدبهم.
هانیه: داشتم فکر میکردم.
نگاهم سمت بهار رفت که به سمت دستمال کاغذی رفت و چند برگ کند.
هانیه: باز گریه کردی؟
-بچه ها،خونوادها اومدن میخواید چی بگید بهشون؟
بهار: ول کن توروخدا یه چیزی میگیم زنگ بزن پیتزا بیارن.
-پول نداریم بدیم.خانم اکبر خانم.!
ولو شد رو مبل و گفت:
بهار: هوس پیتزا کردم.
بافکری که به ذهنم زد باکف دست محکم زدم پشت هانیه.
-فهمیدممم.
هانیه عصبی نگاهم کرد.بیخیال لبخندی زدم.
-زنگ بزنین پسرا بیان.به بهونه حرف زدن پول و حساب کنن.
هانیه پوزخندی زد که دلم میخواست جرش بدم.
هانیه: هه! راضیم بمیرم اما چیزی که اون عوضی **میگیرن و نخورم.
بهار طبق معمول پایه گفت:
-اقا این همه پشت به زین یه بار زین به پشت. این همه کار ما واسشون کردیم. چشمشون
کور حساب کنن.
-آفرین فرزندم.حالا یه نفرتون زنگ بزن بهشون بگه شام بیان اینجا.پیتزارو بگیرن ما
حساب میکنیم.
بهار: خب هانیه جان من گوشیم شارژ نداره زحمتش باتو.
هانیه: نه. این ارمین منتظر من یه چی بخوام تیکه بندازه. هدیه زنگ بزنه.
romangram.com | @romangram_com