#دوست_دارم_تو_چی_پارت_63

بهار اشکش و پاک کرد و گفت:
+میزارن بریم تو؟
سرم و به نشونه مثبت تکون دادم و گفتم:
_آره پاشو بریم.
ازجاش بلندشد.کمکش کردم و باهم به سمت بخشی که هدیه رو بردن رفتیم.
پرستار: Where do you want to go ؟)داری کجا میای؟(
بهار: I want to see my friend( میخوام دوستم و ببینم(
با دیدن حاالمون دلش سوخت و راهمون داد. جلوتر از بهار رفتم ووارد اتاق شدم. چشماش
بسته بود و سرم بهش وصل بود.بمیرم برات هدیه؟
باصدای هق هق بهار به سمتش برگشتم.
_هیس اروم.
سری تکون دادم و رفتیم کنار تخت هدیه.
"هدیه"
-آخه مادر من،چرا گریه میکنی؟من الان چحوری بفهمم چی میگی؟
صدای گریه مامانم قطع شدو صدای خاله ثریا توگوشی پیچید.
خاله: هدیه جان؟.
نفس عمیقی کشیدم بلاخره از صدای گریه راحت شدم.
-جانم خاله جان،مهراد کجاس؟
باصدای هق زدن خاله .کلافه پوفی کشیدم و باصدا کنترل شده ای گفتم:
-خاله جان گریه هاتون تموم شد بگید زنگ بزنم.
دوباره صدای مامان توگوشی پیچید.
مامان: معلوم هس کجای؟دیگه داشتم واقعا فکر میکردم مردی.
-مامان مفصله قضیش.بعدا میگم.
مامان: به بابات میگم.فردا میایم تهران .
-باشه مادرمن به جای من بابا و مهرادوبب.و.س خیلی دوست دارم خرس گنده گریه نکن.
مامان باصدای که رگه های خنده توش بودگفت:
مامان: خرس خودتی .مراقب خودت باش دخترم خداحافظ.

romangram.com | @romangram_com