#دوست_دارم_تو_چی_پارت_62

کوروش اومد و سرجای هانیه نشست.
کوروش: خودم توضیح میدم فقط تا وقتی که صحبتم تموم نشده. باید قول بدی نه قهر کنی
نه ناراحت شی؟.
سرم و به نشونه مثبت تکون دادم. من و به زورخوابوند رو تخت وخودشم کنارم نشست.
"هانیه"
_ارمین؟.
آرمین:هوم.
_مگه شما خلافکار نبودین؟
آرمین: اهوم.چطور؟
_پس چرا پلیس نگرفتتون.
آرمین: چون پلیسیم.
پوکر نگاهش کردم.
_یه چی بگو بهت بیاد.
آرمین: بهم نمیاد؟سروانم.
ازجام بلندشدم. باورم نمیشد نگاهی بهش انداختم تا رد شوخی توصورتش پیداکنم.
_یعنی دروغ گفتی؟
آرمین: نه!!!باور کن مجبور بودم نگم بهت فقط.
دستم و تکون دادم و گفتم:
_بسه فقط بس کن.
سریع دویدم سمت اتاق بهار.بدون درزدن وارد اتاق شدم.خوابه؟
_بهار،نمیدونی چیشد!
بهار روش و برگردوند سمتم که حینی کشیدم. چرا قیافش اینجوریه؟
بهار: توام میخوای بگی بازیمون دادن؟؟می خوای بهم بگی الکی واسه هدیه کاری انجام
دادیم.
رفتم و کنار تختش رو صندلی نشستم
_بهار.،عزیزمن،هدیه خودش بفهمه سه دونگی که میگفتن دروغ بوده میدونی چقدر
شرمندمون میشه؟بیا بریم اتاقش. ببین چقدر رنگش پریده.

romangram.com | @romangram_com