#دوست_دارم_تو_چی_پارت_61

_زهرمار خانم!به چی میخندی؟
هانیه از حالت رکوع دست کشید و قطره اشکی که دراثر خنده جمع شده بود و پاک کرد.
هانیه: اسکل به تو اصلا ضربه نخورده،اسک ل غشی.
خودم و نباختم و پشت چشمی نازک کردم. با یاداوری هدیه."حینی"کشیدم و گفتم:
_هانیه،هدیه پیداشد؟
هانیه اومد و کنارتختم رو صندلی نشست .
هانیه: پیدا شده. ولی خیلی ضعف داره.یه چی بگم باورت میشه؟
سرم و به نشونه مثبت تکون دادم که گفت.
هانیه: آرمین میگه.میلاد میخواسته هدیه رو بخوره.
جفت ابروهام ازتعجب بالا رفت.
_وا مگه میشه؟
هانیه: یادت نیس تو مراسم میگفتن فلاکا؟یه نوع ماده وهم ساز و ادم و شبی زامبی میکنه..
توجام تکون خوردم و موهای بدنم سیخ شد..
_ااا..الان هدیه کجاس؟ چقدر ازش و خورده)ناخواسته تک خنده ای کردم(
هانیه: زهرمار..فقط پاشو گرفته بود بخوره. اونم نتونسته ولی قسمتی که گاز گرفته رو گفتن
سلولاش مرده.
چیزی نگفتم .داشتم به این چندروز فکر میکردم.. در عرض کمتر از دوماه زندگیم
نابودشد. واسه کی؟واسه هدیه؟
هانیه: هوی کجای؟فهمیدی چی گفتم؟
کلافه پوفی کشیدم و گفتم:
_نه چی گفتی.؟بابا تو نمیفهمی دور مریض باید خلوت باشه؟.
چشم غره ای رفت که دهنم و بستم و چیزی نگفتم. کوروش اومد تو اتاق.با دیدنم ابروی بالا
انداخت.و نزدیکم شد.هانیه عوضی از اتاق رفت بیرون.
کوروش: بهتری؟
_اوهم ممنون.
با یاداوری اینکه اونشب پلیس اومد تو مراسم .چشمام و ریز کردم و روبه کوروش گفتم:
_فرار کردیم؟اخه یادمه پلیس و..

romangram.com | @romangram_com