#دوست_دارم_تو_چی_پارت_166

ازجام بلندشدم و همینطور که به سمت آشپزخونه میرفتم تا شیرینی که اورده بودن و با چایی
بیارم . گفتم:
-همش واسه عذاب وجدان، بزنید یه فیلم خوب ببینم...
گوشی بهار زنگ خورد.درحالی که یه شیرینی خامه ای مینداختم دهنم گفتم:
-کیه؟
بهار: مستعان!!!
-جواب بده بزار رو اسپیکر
همین کارو کرد.
بهار: سلام.
مستعان: سلام، ببین به هدیه بگو واسه شب بره حموم و یکمم لباس خوب بخره شماره
کارتتم بده واست پول بریزم.
ترسیدم و بالحن تقریبا تندی گفتم:
-واسه چی باید لباس خوب بپوشم؟
مستعان: چون قراره خونواده ها بیان ببیننت.
هم خوشحال شدم هم ناراحت. خوشحال، واسه اینکه خونوادم و میبینم. ناراحت واسه اینکه
سها چیشد؟
-سها هم میاد؟
خنده کوتاهی کرد وگفت:
مستعان: اگه بهش مرخصی بدن اره.
گیج گفتم: یعنی چی؟ مگه سها کارمیکرد؟
دوباره خندید. تو دلم کوفتی نثارش کردم
مستعان: نه عزیزم پلیسا گرفتنش . تا حکمش بیاد طول میکشه.
ناباور زل زدم به بچه ها و جیغ بلندی از سر شادی کشیدم.
-واییی ببین دمت گرم بگو بکشنش عوضی رو.
مستعان: دخترخالمه ها!
-به من چه! من شاکیم. من و تا مرز کشتن بردن .
بهار: بسه دیگه توام، باشه شماره کارتو الان می فرستم خداحافظ.

romangram.com | @romangram_com