#دوست_دارم_تو_چی_پارت_167

مستعان: خداحافظ.
بهار: من نمیفهمم چرا باهاش بحث میکنی؟
-اخه دیدی؟ میگه دختر خالمه. گناه داره!
هانیه: خب اون داشت اذیتت میکرد، ولی دیدی دوست داره؟
ابروی بالا انداختم و گفتم:
-نه همش عذاب وجدان. بعد دوماه که طلاقم داد میفهمی!
بهار: چه سرعت عملی! ریخت.
-چقدر؟
بهار: یک ونیم.
جفت ابروهام رفت بالا . رفتم اتاقو لباسای قبلی و پوشیدم و با هانیه و بهار به سمت بازار
رفتیم.
"یه ماه بعد"
سرم و بردم تو قابلمه خورشت. اوم چه بوی خوبی میده. دستی دور کمرم حلقه شد. لبخندی
زدم و بقیه کارم و انجام دادم و همچنان مستعان دستش دور کمرم حلقه بود. یاد چند روز
پیش افتادم. وقتی که اومد تو خونه و حکم ۱۵ سال زندانی سهارو داد و شیرینی و گذاشت
جلوم. بحث طلاق و پیش کشید و شرط بستیم اگر نتونه تو این دوماه عاشقم کنه باید طلاقم
بده. هرچند من دوستش دارم ولی باید تلافی تموم بلاهارو دربیارم .
-میشه ولم کنی؟ میخوام برنج ابکش کنم.
چونشو گذاشت رو شونم و نوچی گفت.
-اذیتم داری میکنی، برو لباستو عوض کن حرف دارم باهات.
ازم فاصله گرفت و خوشحال گفت:
مستعان: چشم خانوم من!
بدون اینکه تغییری به حالت صورتم بدم برگشتم و مشغول و ادامه کارم شدم. دمی و روی
در قابلمه گذاشتم. دستام و شستم و روی کاناپه نشستم. بعدازچند ثانیه مستعان اومد و روی
مبل کنارم نشست.
مستعان: جانم؟ چی میخوای بگی؟
خیره شدم . توچشماش و نفس عمیقی کشیدم.

romangram.com | @romangram_com