#دوست_دارم_تو_چی_پارت_165
-آخ، نه نه قلقلک نه.
بهار: خفشو دختره عاشقال.
لب ورچیدم که هانیه گفت:
هانیه: الان شبیه خر شرک نشدی ،خود فیونا شدی.
هدیه: تجربه بهم ثابت کرد حتی مرگمم شمارو ادم نکرد. تازه دوساعت زنده شدما.
منتظر جروبحث بودم اما برخلاف انتظارم سرشونو پایین انداختن.
بهار: من هنوزم باور نمیکنم، فکر میکنم یه خاطرس که تاحالا نداشتم. هدیه، دوماه...
بغضش شکست. چونم شروع به لرزیدن کرد. نگاهی به هانیه انداختم که خودش و انداخت
تو بغلم.
بهار: من اون دختره خراب و خفش میکنم.
متعجب نگاش کردم.
.- کیو؟
بهار: سها، اون عوضی.
-ولش کن، دوماه دیگه قرار همه چی تموم شه.
هانیه از بغلم اومد بیرون.
هانیه: چی تموم شه؟
-تایم ازدواج من و اون.
بهار: نگو که دوسش نداری.
-داشته باشمم نمیتونم تحمل کنم اینکه بعدا مسخرم کنه بگه از خدات بود یا حتی خودش
پیشنهاد طلاق و بده.
هانیه: مطمعن باش نمیده.
جدی نگاش کردم.
-مطمعن نیستم .
بهار: ولی من هستم.
پرسشی نگاش کردم.
بهار: وقتی نبودی دوماه تموم خورد و خوراک نداشت این اواخر یکم خوب شد اونم واسه
این بود ردی ازت پیدا کرده بود. عروسی مهراد هم اومد واسه اینکه به سها شک داشت.
romangram.com | @romangram_com