#دوست_دارم_تو_چی_پارت_138

فرهاد به سمت اپن رفت وپرس غذا با نوشابه و زیتونش برام اورد. واو، چقدر تحویلم
میگیرن؟! به به جوجه کباب. مشغول خوردن شدم. تموم وقتای که میخوردم و سه تای زل
زده بودن بهم. بدون توجه بهشون غذامو تا اخر خوردم.
سها: غذاش تمومشد ببرش انباری.
فرهاد: خانم، من کار دارم.
اون پسره که اسمش و نمیدونم چیه گفت:
پسر: سها خانم میشه من ببرمش؟
سها: باشه سپهر.فقط حواست باشه بهش.
سپهر : چشم خانم.
اومد سمتم. قبل از اینکه دستشو بزنه بهم. خودم بلندشدم. باهم از خونه زدیم بیرون. خرامان
خرامان راه میرفتم.
سپهر: راه بیفت دیگه خوشگله.
عصبی نگاش کردم.
-خوشگله باباته.من هدیه ام.
سپهر دستم و کشید و گفت:
سپهر: هدیه خودمی تو.
کلافه پوفی کشیدم و در انباری و باز کرد. نگاهی انداختم جز یف فرش ووسطش صندلی
چیز دیگه ای نبود. رفتم تو . در کمال تعجب سپهرم اومد تو.
-کجا؟
سپهر: بشین روصندلی.
نشستم. دستم و با طناب محکم بست. و از انباری رفت بیرون. هوف، اسیر شدما.یعنی بچه
ها فهمیدن تا الان؟ چشمام و بستم و به مستعان فکر کردم. ینی اونقدر مهمم بیاد سراغم و
بگیره؟قطره اشکی از گوشه چشمم ریخت. و چشمام سنگین شد دوباره...
با حس کشیده شدن سرم چشمام و باز کردم. نگام به قیافه عصبی سها خورد.ناله کردم.
-اخ سرم!
سها: سرم و درد، چرا مستعان رفته پلیسارو خبر کرده؟
لبخند محوی زدم.پس مهمم؟

romangram.com | @romangram_com