#دوست_دارم_تو_چی_پارت_136
مین رسیدم هتل.پول تاکسی و دادم و وارد هتل شدم.تقه ای به در اتاق خودم و پسرا زدم. که
هدیه درو باز کرد. نگام به تیپ مسخرش افتاد. شلوار راه راه گشاد و تیشرت میکی موس
-شما اینجا چیکار میکنید؟
هدیه: اونجا سوسک بود اومدیم اینجا.
-اها .خب برو کنار تا بیام تو.
جفت ابروهاش رفت بالا.
هدیه: به من محرمی به دخترا که نیستی.
به تیپش اشاره کردم و گفتم:- اونام اگه اینجوری باشن که عیبی نداره.
نگاهی به خودش انداخت. انتطار داشتم خجالت بکشه ولی گفت:
هدیه: نه انقدرم خوشتیپ نیستن. برو دیگه.
-هدیه!
هدیه: کوفت. شب خوش.
درو بست و رفت در اتاق خودمونو زدم. بعد از چند ثانیه ارمین درو باز کرد. وارد اتاق
شدم و بدون عوض کردن لباسم خوابیدم...
باسروصدای بچه ها از خواب بیدارشدم. لای چشمم و باز کردم.
آرمین: بیدارشو، بدبخت شدیم میفهمی؟
هول از جام بلندشدم و نگاهی به کوروش و ارمین و بهارو هانیه انداختم. گیج به ارمین نگاه
کردم.
ارمین: هدیه نیست.بلندشوو
ازجام بلندشدم و موهای بهم ریختم و صاف کردم.و با بهت گفتم:
-یعنی چی نیست هان؟
بهار با بغض گفت:
بهار: یعنی از صبحه نیست.
ناباور نگاهش کردم و سرم و به چپ و راست تکون ندادم.
-نه..دارین اذیتم میکنین.بازم مسخره بازیتون گرفته!
هانیه زد زیر گریه.
هانیه: دروغ نیست. ازصبح نیست.
romangram.com | @romangram_com