#دوست_دارم_تو_چی_پارت_134

برقا روشن شد و هدیه با کیک کوچولو اومد سمتم. مات نگاهش کردم.
هدیه: بهار جونم تولدت مبارک.
نیشم و باز کردم و گفتم:
- مرس...
اه لعنتی.. کیک و کوبید تو صورتم. هما بچه ها زدن زیر خنده. عصبی کیک و از رو
صورتم داشتم پاک میکردم.
کوروش: تولدت مبارک غرغرو.
بچه ها: اووو.
-کوفت. پسرخالمه ها. )به سمت کوروش برگشتم و گونه شو ب.و.سیدم(
هدیه: والا این ) به مستعان اشاره کرد(ب.و.س نکرده شوهرمون شد. وای بحال تو.
بچه ها خندیدن.حتی خود کوروش اومدم سرش داد بزنم که نگاهم افتاد به دیوار ها و سقف.
پر از بادکنکای مشکی و قرمز شده بود.
ارمین: خب بسه دیگه بیا کیک و ببر بخوریم.
هانیه: گشنه.
ارمین چشم غره ای به هانیه رفت واسه اینکه دعوا نشه به سمت میز رفتم و قبل از کیک
بریدن ارزو کردم همیشه همینقدر خوب باشیم و کیک و بریدم. مشغول خوردن کیک بودیم
که یهو هانیه پرسید.
هانیه: چه حسی داشتی امروز به ما؟ تک تک و بگو
-خب راستش از تووهدیه خیلی ناراحت بودم چون هرسال تبریک میگفتین امسال نه.واینکه
من از پسرا انتظار نداشتم واسم تولد بگیرن.
مستعان: پسرا نه. کوروش کارارو انجام داد.
لبخندی به کوروش زدم و گفتم:
بهار: دستت درد نکنه.
کوروش: جبران میشه.
پروی نثارش کردم و مشغول خوردن بقیه کیک شکلاتیم شدم.
"هدیه"
از جامون بلندشدیم .با دخترا به سمت ماشین رفتیم .

romangram.com | @romangram_com