#دوست_دارم_تو_چی_پارت_133
مستعان: خوب بستم؟
رد نگاشو و گرفتم و رسیدم به بند کفشام. پاپیون گنده ای رو بالای کفشم زده بود. چقدر
تمیز درست کرد.
-آره خیلی خوبه.
لبخندی زد و دستم و گرفت. چیزی نگفتم و باهاش به سمت رستوران رفتم...
"بهار"
-الهی بی عمه شی.
کوروش: چرا؟
-کدوم گوریه اخه. بچه ها منتظرن.
تا اومد جواب بده گوشیش زنگ خورد. هوف، تف به این شانس، همینجوری کسی یادش
نیست تولدم و الانم مثل اسکلا منتظر عمه ی این گوریلیم. کوروش ماشین و روشن کرد و
از جلو در خونه فاصله گرفت. کلافه پرسیدم.
- چرا رفتی؟
کوروش: مامان زنگ زد گفت عمه رفته مهمونی فردا میرم پیشش.
با حالت کنایه گفتم:
-من فردا نمیام. گفته باشم!
کوروش: نیا خودم میرم.
- اگه خودت میخواستی بری چرا من و اوردی؟
کوروش کلافه گفت:
کوروش: بس کن دیگه یه اهنگ بزار.
بی توجه بهش . روم و کردم سمت پنجره. تا رسیدن به رستوران حرفی زده نشد. ماشین و
پارک کرد.درماشین و باز کردم و اومدم بیرون. بعد از قفل کردن ماشین باهم به سمت
رستوران رفتیم. عجیب بود کسی تو رستوران نبود و چراغا خاموش بود. با تته پته
پرسیدم..
بهار: پ..پس بچه ها کجان؟چرا برق نداره!
کوروش: بیا بریم تو نترس.
گیج نگاهش کردم و شونه به شونه هم وارد شدیم. تاریک تاریک بود. تا اومدم حرف بزنم
romangram.com | @romangram_com