#دوست_دارم_تو_چی_پارت_132

نگام افتاد به بچه ها دخترا میخواستن برن که مستعان بهشون گفت وایستید همگی باهم بریم.
چند لحظه سکوت کردم که مثلا فرصت صحبت به مامانم و دادم.
-اخه مامان من و بهار الان بیرونیم.
سکوت:...
-هوف باشه فعلا.
گوشی و قطع کردم بلافاصله پرسید
بهار: چیشده؟
-مامان میگه بریم خونه عمه زهرام یه امانتی و بگیریم.
بهار: وا عمه زهرات به من چه؟
-خب امانتی شاید زنونس.
کلافه پوفی کشیدو گفت:
بهار: سوارشو بریم.
-بچه ها شما برید ما میایم زود.
سری تکون دادن و رفتن. سوار ماشین شدیم...
"هدیه"
نگام به بند کتونیم افتاد. هوف باز بازشد.
-بچه ها شما برید من ببندم اینارو.
هانیه: اینم که همیشه خدا بازه.
جوابشو ندادم . مشغول بستن بند کفشم شدم.اومدم پاپیونی ببندم که نتونستم. ناچار گره رو
باز کردم و دوتا رو گره زدم بهم و کردم تو بغلایی پام. کمرم و راست کردم. نگام به
مستعان افتاد. متعجب نگاش کردن و پرسیدم
-چرا نرفتی؟
بدون هیچ حرفی اومد سمتم و خم شد هنگ کردم و زل زدم بهش. بعداز تموم شدن کاراش
سرش و اورد بالا و سرپا ایستاد.
مستعان: چشات نیفته!
-اخه..
پرید وسط حرفم.

romangram.com | @romangram_com