#دوست_دارم_تو_چی_پارت_131

-هرهر. ببند گاله رو بره عمشو اونجوری کنه.
هانیه: شاید اشتباه فرستاد.
-دیگه بدتر.
هانیه: بیخیال زنگ بزن بهش.
شمارشو گرفتم و گزاشتم رو اسپیکر بعد از چند بوق برداشت.
مستعان: بله؟
-بیاید پایین ما حاضریم.
مستعان: پایینیم بیاید.
بدون خداحافظی گوشی و قطع کردم و با بچه ها سوار اسانسور شدیم.
"کوروش"
-بابا وقتی چیزی نگفته یعنی فکر کرده بااونی خجالت کشیده نمیدونسته با سها بودی.
مستعان: چه میدونم والا.
ارمین: این هانیه هم خیلی رفته رو اعصابم.
مستعان: چرا؟!
ارمین: باهمه گرم میگیره.
لبخندی زدم و دستام و مشت کردم رو لبم گرفتم تا متوجه نشه. نگام به دخترا افتاد که از
خیابون رد میشدن.
-دخترا اومدن، مستعان برو عقب.
مستعان جاشو با ارمین عوض کرد و عقب نشست. بلاخره دخترا اومدن تو. نگاهی بهشون
انداختم. حسابی به خودشون رسیده بودن. و دلیل اینکاروشونو نمیدونم. نگام روی بهار زوم
بود. یه مانتوخردلی باشلوار مشکی و زیر مانتو یه لباس مشکی پوشیده بود با شال نسکافه
ای. فرق باز کرده بود و تره ای از موهاشو از رو شال انداخت بود بیرون. اخمی کردم و
ماشین و روشن کردم...
بلاخره رسیدیم . ماشین و پارک کردم و هممون از ماشین اومدیم بیرون. چشمکی به آرمین
زدم. موضوع رو گرفت و زنگ به گوشیم زد. سریع دکمه رد و زدم و گوشی رو بردم
سمت گوشم.
-جانم مامان؟

romangram.com | @romangram_com