#دوست_دارم_تو_چی_پارت_129

فرهاد: کمکتون کنم پلاستیکارو بیارم بالا؟
خندیدم و گفتم:
-خواستید بدونید که میتونین پلاستیکارارو بیارید بالا؟ بله میتونید.
پلاستیکارارو گزاشتم رو زمین و بهرام و فرهاد برداشتن و تا بالا کمکم کردند....
درآسانسور باز شد و من از بین فرهادو بهرام اومدم بیرون در حالی پلاستیک دستشون بود
اومدن بیرون. نگام به روبه رو افتاد. اوه!پسرا کی اومدن؟ نگام به ارمین افتاد که اخم
غلیظی رو پیشونیش بود.این چشه؟ بهرام و فرهادم ساکت بودن. لبخندی زدم وگفتم:
-دستتون درد نکنه . بفرمایید تو؟
بهرام لبخندی زد و گفت:
بهرام: ممنون مزاحم نمیشیم فعلا خدافظ.
فرهاد: فعلا.
جوابشونو دادم. هوف انگار فقط من اونجا بودم.
-ها؟ چتونه چرا نمیرید تو؟
مستعان و کوروش چیزی نگفتن و رفتن. ارمین به سمت پلاستیکا اومد و برش داشت. شونه
ای بالا انداختم و وارد اتاق شدم.
بهار: کجا بودی تو؟اینا چیه؟
نگام به مسیری که نشون میداد افتاد پلاستیکا.
-مال اتاق بغلی.)واسه عوض کردن بحث ادامه دادم( این بستنیا کجاست؟
هدیه بستنی رو از کنار چمدونا برداشت و تعارف کرد بهمون. بعد از خوردن بستنی.
کوروش گفت:
کوروش: پایه اید امشب بریم یه رستورانی تفریحی ؟
بهار: اره بنظرم خوبه..ولی امشب کارای مهم ترم میشه کرد..
هدیه: اوو. کار مهم چی؟ پاشید از الان لباس بپوشیم و ارایش کنیم.
بهار لب ورچیدو و چیزی نگفت و هدیه با کرکرو خنده پسرارو انداخت بیرون. تا لحطع
اخرم قیافش اخمو بود.بدرک به من چه؟ نگاهم به هدیه بود که از خونه زد بیرون.
بهار: ریملتو میدی؟
کیفم و انداختم تو بغلش و مشغول ارایش شدیم. بلاخره هدیه اومد.

romangram.com | @romangram_com