#دوست_دارم_تو_چی_پارت_128

چشمام و باز کردم. آخ! گردنم چرا انقدر دردمیکنه؟ نگاهی به ساعت انداختم ۴ بعدازطهر و
نشون میداد. باصدای قاروقور شکمم فهمیدم که گشنمه و تازه متوجه سکوت اطرافم
شدم.بچه ها کجان؟.. از رو تخت بلند شدم و مانتوی لیمویی با شلوار مشکی وروسری
مشکی قواره بلندم و پوشیدم و گوشیم و انداختم تو کیفم و درو باز کردم به سمت اسانسور
رفتم. از هتل زدم بیرون نگام به سمت بستنی فروشی افتاد که هدیه و هانیه اونجا منتظر
چیزی بودن. سنگینی نگاهم و حس کردن. به سمتشون رفتم.
"هانیه"
با دیدن بهار مات نگاهش کردم و نگاهی به پلاستیک کیک و کادوهای که گرفته بودیم
انداختم.
-بهار داره میاد.
هدیه نگاهی به بهار انداخت که داشت به سمتمون می اومد و گفت:
هدیه: من بهارو به بهونه بستنی بردن به بالا میبرم توام اینارو بیار.
تا اومدم بگم خودت بیار بهار اومد.
بهار: شما نباید بگید کجا میرید؟
هدیه: حالا که چیزی نشده بیا بستنیارو ببریم بالا تا هانیه پولو حساب کنه.
بهار: مگه چند تا بستنی هست؟ خودت ببر.
هدیه دست بهار و کشیدو گفت:
هدیه: شیش تاس بابا.
بلاخره با هر مکافاتی بود هدیه، بهارو برد بالا . نگاهی به پلاستیکا انداختم. سه تا پلاستیک
بود . اولی کیک شکلاتی بود دومی کادوی من و هدیه که کادوی من یه ساعت بود و هدیه
هم یه ست وسایل ارایش گرفت. اون یکی هم برف شادی و خوراکی. هوف. با بدبختی
پلاستیکارو تویی دستم گزاشتم . باصدای مردی به سمتش برگشتم. عه اینکه همون
پسرس)تو اسانسور گفت ببخشید(.
پسره: سلام ، من فرهادم و اینم دوستم بهرام.
-خوشبختم. کمکی ازم ساختس؟) جونم!هدیه کجاس ببینه ادبم و؟(
فرهاد خندید و گفت:
فرهاد: خواستم بدونم ..).کمی تته پته کرد و نگاهش به پلاستیکای تو دستم افتاد.

romangram.com | @romangram_com