#دوست_دارم_تو_چی_پارت_127

ارمین: پس خدا به من رحم کنه.
هانیه سریع جبهه گرفت و گفت:
هانیه: اوی به توچه ربطی داره؟
با باز شدن در ماشین و وارد شدن بستنی سنتی داخل ماشین اب از دهنم راه افتاد.. این که
رفته بود هتل ببینه؟
کوروش: اینم بستنی مشهدی.
- تو رفتی هتل ببینی یا بستنی بخری؟
کوروش: یاجفتش. سریع تر بخورید بریمهتل خستم.
هدیه و مستعان و بیدار کردیم .همگی مشغول خوردن بودیم . اولین نفر بستنی و تموم کردم
و ظرفش و از بغل دادم به کوروش.
- بااینکه ازت خوشم نمیاد ولی دمت گرم حالیدا.
خندیدو گفت:
کوروش: حالیدا یعنی چی؟
- یعنی حال دادا..
همه خندیدن وکوفتی نثارشون کردم. هدیه بعداز من تموم کرد و ظرف و داد به کوروش
هدیه: دمت هات حاجی بعد خواب بستنی میچُسبه.
کوروش خندید و نوش جونی گفت. بعدازخوردن همه. کوروش ماشین و روشن کرد و دور
برگردون زد و کمی جلوتر از بستنی فروشی هتل"کیان" بود. از ماشین پیاده شدیم و هرکس
وسیله ای رو برداشت و باهم وارد هتل شدیم. کوروش به سمت مردی رفت و بلدازچنددقیقه
توصیح کلیدو داد کوروش اومد سمتمون.
کوروش: دوتا اتاق گرفتم. مردا جدا زنا جدا باشه. یا ترکیبی بزنیم؟
مستعان دست هدیه رو گرفت و گفت:
مستعان: من و هدیه جان یه اتاق شمام یه اتاق.
هدیه نیشگونی از بازوش گرفت که مستعان اخم کرد.
هدیه: مردا جدا بانوان جدا. کلیدو بده کوروش جان) و بعد یه چشم غره ای به مستعان رفت(
بعدازگرفتن کلید پسرا گفتن بیرون کار دارن و رفتن . مام سوار اسانسور شدیم...
#بهار

romangram.com | @romangram_com