#دوست_دارم_تو_چی_پارت_126
-بابا اونشب بین حرفاش شنیدم فکر کنم ۱۸ اسفند بود.
ارمین: اگه اینجوری باشه امشب شب ۱۷ م پس چرا دوستاش کاری نکردن؟
کلافه پوفی کشیدم و گفتم:
-باشه بابا ولش اصلا نخواستیم.
مستعان: چص نکن. میریم کیک میخریم فقط هرچی زودتر بریم شک نکنن.
باشه ای گفتیم و به سمت شیرینی فروشی وسط شهر رفتیم.
"هدیه"
اروم گفتم:
هدیه: خوابیده؟
هانیه به سمت بهار رفت وگوشش و سمت دماغش گرفت.
اروم زدم زیر خنده که چشم غره ای رفت.
-اخه مگه میخوای ببینی مرده؟
هانیه از روی تخت بلندشدوگفت:
-پاشو خوابه پاشو...
باهانیه اروم زدیم بیرون که دوباره اون دوتا پسرا همزمان با ما اومدن بیرون و سوار
اسانسور شدیم و اونام اومدن تو...
"بهار"
بلاخره رسیدیم مشهد.نگاهی به وضعیت مستعان و هدیه انداختم. هدیه سرشو پشت صندلی
ارمین گذاشته بود و سر مستعانم پشت هدیه..هیچ تنفری بین این دوتا نمیبینم. امیدوارم
خوشبخت شن..
- آخخخخ دستم.
باصدای دادم هانیه از خواب بیدارشد.
هانیه: ها چته؟ چرا داد میزنی؟
-سگ، چرا گاز میگیری؟
شونه هاش و بالا انداخت و گفت:
هانیه: لابد خواب بد دیدم.
نگاهم سمت شیشه ماشین رفت. که باحرف ارمین سریع برگشتم سمتش.
romangram.com | @romangram_com