#دوست_دارم_تو_چی_پارت_122

مستعان: بزار سرکوچه رو رد کنیم بعد غر غر کن.
هانیه: اه اگه قراره کل مسیرو اینجوری باشید ما پیاده میریم.
آرمین با کنایه روبه هانیه گفت:
ارمین: این یه بارو مارو عفو کن و افتخار بده.
هانیه پشت چشمی نازک کرد و گفت:
هانیه : رو پیشنهادت فکر میکنم.
کوروش آهنگ شادی رو پلی کرد تا خفه شیم. هانیه و بهار شروع به تکون دادن خودشون
کردن. نگاهی به موقعیتم کردم و آهی کشیدم. گوشیم و ازتو جیبم دراوردم رمان جدیدی که
دانلود کرده بودم به اسم" مهمان زندگی "رو بخونم. گرم خوندن رمان بودم کمر خم شدم و
صاف کردم و کش و قوسی بهش دادم..همینطور که سرم تو گوشی بود لش کردم رو
مستعان..
مستعان: بلندشو من چجوری نفس بکشم؟
شونه هام و انداختم بالا و گفتم:
-نمیدونم.
بدون توجه به حرص خوردنش ادامه رمانم و خوندم. نمیدونم چقدر از زمان گذشت و من
چقدر از رمان و خوندم که با صدای غرغر بچه ها گوشی و گذاشتم کنارو از ماشین پیاده
شدیم تا ناهار بخوریم. صندلی کنار هانیه رو کشیدم کنار و خودم نشستم و مستعان بین
کوروشو ارمین بود.
-کوبیده میخوام.
بهار: به نام خدا شیش سیخ جوجه میخوام واسه خودم.
هانیه: من پیتزا مخصوص
مستعان: خودتونم خوب تحویل گرفتیدا هرکس دنگ خودش و میده.
با سر حرفش و تایید کردم و گفتم:
- راست میگه ما پول نداریم واسه شمارو حساب کنیم.
مستعان: توام باید خودت بدی.
حرصی نگاهش کردم که پسرا خندیدن. هه، بامزه شدی من و ضایع میکنی؟
- باشه.

romangram.com | @romangram_com