#دوست_دارم_تو_چی_پارت_121
چیزی نگفتم و نت و خاموش کردم.
از ماشین پیاده شدم و به سمت بچه ها رفتم.
-حالا همه جا میشیم تو ماشین؟
بهار پشت چشمی نازک کرد و گفت:
بهار: ظاهرا مجبوریم جا بشیم.
کوروش پوزخندی زد و گفت:
کوروش: اگه کمتر بخوری جا هم میشی.
بهار جیغ خفه ای کشید و گفت:
بهار: شکم دار شدن یهویم دلیل داره.
اوه، پس بهار پریوده. خندیدم و گفتم:
- اگه فکر میکردم یه سوالم به اینجا کشیده میشد نمی پرسیدم.
هانیه: اینارو ولش کن ما بریم تو ماشین بشینیم تا اقایون به کارشون) به چمدونا اشاره کرد(
برسن.
من و بهار باسر تایید کردیم که صدای محالفت پسرا بلند شد بدون توجه بهشون سوار ماشین
شدیم. به ترتیب من سمت شیشه بهار وسط و هانیه سمت شیشه راننده نشست. پسرا اومدن
تو. در سمت من باز شد. نگاهی انداختم و قیافه مستعان جلو چشمم نمایان شد.
- تو اینجا میخوای بشینی؟
مستعان: اره دیگه پس کی بشینه؟
سری تکون دادم و کمی بهارو هول دادم اونور که مستعان بشه. ولی از بس گندس جانشد.
کوروش: چیشد پس؟ حرکت کنم؟
-اوی ما داریم اینجا خفه میشیم مستعان جا نمیشه.
ارمین: اگه رو پاش بشینی جا میشه..
تا اومدم مخالفت کنم بقیه هم تایید کردن. ناچار از ماشین اومدم بیرون تا اون بشین و بعد من
بشینم. وقتی که ما تحتم) باسن محترمم:*(رو پاش قرار گرفت حس نرمیش باعث شد کمی
جابه جاشم و کوروش بلاخره حرکت کرد....
-چه خشک و مذهبی شده فضا یه اهنگی بزارید.
به جای ارمین و کوروش ،مستعان جوابم و داد.
romangram.com | @romangram_com