#دوست_دارم_تو_چی_پارت_120
مستعان محسوب میشه برمیگردیم شیراز واسه مراسم داداشم. چادرو تو صندوق عقب
گذاشتم و با نگاهی به پشت سرم و ندیدن ردی از مستعان گوشیم و دراوردم دوتا میسکال از
هانیه داشتم. زنگ زدم بهش بعد ازکلی بوق برداشت.
هانیه: سلام هدیه، غذا درست کردی؟
عینک دودیم و زدم و در شاگرد و باز کردم و نشستم
-نه دیگه قراربود تووبهار درست کنید.
هانیه: هوف بابا بهار به جای نمک شکر زده به مرغا مزه عن میده
پقی زدم زیر خنده که مستعان درو باز کرد.
- خب بیخیال توراه خودمون یه چیزی میخوریم ما تازه حرکت کردیم شما کجاید؟
هانیه: مام چمدون و گزاشتیم جلو در منتظر شما.
-مگه ماشینا جدا نبود؟
نگام به مستعان افتاد که پرسید چیشد.؟
هانیه: اره ولی بابا کوروش ماشینش و لازم داره.
خداحافظی کردم و رو به مستعان گفتم:
-باید بریم دنبالشون.
مستعان: مگه جدا نبود؟
-هووف چرا بود اما الان نیس بدو بریم دیر تر ازاین نشه.
چیزی نگفت و ماشین و به حرکت دراورد.نت و روشن کردم که اینستارو چک کنم نگام به
درخواست کننده ها افتاد اوه چخبره؟ یکی یکی نگاه کردم رسیدم به سها سهیلی. کمی به
عکس دقت کردم. عه اینکه دختر خالشه. صدای ضبط و کم کردم .
مستعان: چته؟
-دختر خالت چرا من و فالو کرده؟
مستعان پوزخندی زد و گفت:
مستعان: چون فضوله.
- اها بک بدم؟
وارد کوچه خونه ارمین شدو گفت:
مستعان: نمیدونم دوس نداری نکن.
romangram.com | @romangram_com