#دوست_دارم_تو_چی_پارت_118
پقی زد زیر خنده که روم و ازش گرفتم. با دستش صورتم و برگردوند و هنوز رد خنده رو
صورتش بود.
مستعان: خیلی خلی هدیه. اولا مادر شوهر بازی دراورد نگفت بعدشم بابام هیچوقت نمیشینه
رو پای کسی، کسی میشینه رو پای بابام.
- خب باشه. تودرست میگی!
ماشین و روشن کرد و گفت:
مستعان: هرچقدرم قول گذاشته باشیم دوس ندارم جلو مامانمم ضایعت کنم خب؟
سرم و تکون دادم و گفتم:
-خب.
" هانیه"
ارمین: خب برید دیگه. دو قدم راهه.
عصبی غریدم.
هانیه: قدمای تو انقدر گشاد؟ جر نمیخوری؟
کوروش: بابا برید کار داریم ما اه.
عصبی از ماشین اومدم بیرون و در و محکم بستم. بهارم درو محکم بست و بدون توجه به
داد و بیداد پسرا وارد کوچه تاریکمون شدیم....
"بهار"
تقریبا وسط کوچمون بودیم که سه تا پسر از کوچه میانبر که به خیابون اصلی راه داشت
اومدن جلومون.. چشمام درشت شدو هانیه ی قدم به عقب برگشت. بی توجه به اینکه
جلومون وایستادن دست هانیه رو کشیدم و تا خواستم از کنارشون رد شم پسر که قدو هیکل
درشتی داشت دستم و گرفت. جیغ کشیدم
-اوی مرتیکه، ول کن دستمو)دوباره جیغ کشیدم(
که یه طرف صورتم رفت.مزه شوری خون و تو دهنم حس کردم. با صدای مشتای که زده
میشدو جیغ هانیه سرم و بالا اوردم و نگاهی به هانیه انداختم. پس اگه اینو نمیزنن چرا داد
میزنه؟ مسیر نگاهش و دنبال کردم و رسیدم به... اوووه، اینا مگه نرفته بودن؟ ارمین و
کوروش هرکدومشون یه نفرو میزدن. پس اون یکی کو؟ نگام به پشت سر ارمین افتاد.
نهه! برق چاقو یه لحظه دیدم و به سمت پسره دویدم و قبل از اینکه بتونه کاری کنه یه دونه
romangram.com | @romangram_com