#دوست_دارم_تو_چی_پارت_116

ارمین: نمردی که. حالا بحث و عوض نکن .
کلافه هوفی کشیدم و گفتم:
-من بخوام برمم این بزغاله نمیزاره.
مستعان با انگشت اشارش به خودش اشاره کرد .
مستعان: من؟
سرم و تکون دادم و گفتم:
-بله بله. خود خرت.
بچه ها پقی زدن زیر خنده و تنها کسی که نمی خندید من و مستعان بودیم.
مستعان: هه، تو حیفه تا مشهد ببرمت.
با هین بهار نگاش کردیم.
بهار: اخ بریم مشهد؟
یاد اردوهای که تو مشهد رفتیم افتادم خیلی خوش گذشت.
-اره بریم.
مستعان: جدا ماه عسل مشهد؟
سرم و تکون دادم و گفتم:
-ماه عسل؟ چه جدی گرفتی؟ مسافرت میریم ماه عسل و ایشالله با همسرم.
دندوناشو روی هم گذاشت که نیشم و باز کرم و یه قاچ دیگه برداشتم. بعد از خوردن غذا از
هم جدا شدیم خواستم سوار ماشین شم یاد حرف کریمی افتادم.
-بهار هوی؟
بهار لبش و گزید و گفت:
-خاک توسرت چته؟
-این کریمی گفت تا پسفردا تخلیه، فردا بریم دانشگاه بعدش وسایل و بیار خونم
بهار لب باز کرد حرف بزنه کوروش جواب داد.
کوروش: نه میاد پیش خالش.
اخمی کردم: پس هانیه چی؟
کوروش: هانیه و بهار باهم میان
چیزی نگفتم و بعدازخداحافظی از بچه ها سوار ماشین شدیم. ماشین به حرکت افتاد .چند

romangram.com | @romangram_com