#دوست_دارم_تو_چی_پارت_112

صدای نیومد. یعنی کجا رفته؟ نگاهی به ساعت انداختم ۱۸:۳۰ . اوف دمم گرم ۷ .. ۸ ساعت
خوابیدما. خونه تاریکه بهتره برقارو روشن کنم. تا خواستم قدم اول و بزارم چشمام سیاهی
رفت. چند ثانیه چشمام و بستم و دوباره باز کردم.گور بابای چراغ. وارد اشپزخونه شدم.و
در یخچال و باز کردم. اومم.شیرینی خامه ای دوست!جعبه رو از تو یخچال برداشتم تا
خواستم درو ببندم .نگاهم به اشپزخونه افتاد که خالیه.گوربابای مستعان، یخچال مال اوناس
نه من؟ در یخچال و باز کردم نشستم جلوی یخچال و جعبه رو گزاشتم رو پام در جعبه رو
باز کردم. واو، رولتی اب دهنم و قورت دادم و یه دونه گزاشتم تو دهنم اومم.دیونه کنندس.
خب دیگه چی بخورم؟ نگام به اون شیرینی افتاد که مربع شکل بود و کاکائویی و خامه
ریخته شده بود روش و یه تیکه کوچیک توت فرنگی هم بود.خوردم وانقدر خوردم که با
حس حضور سایه جلوم سرم و بالا اوردم .چشمام و بستم و جیغ بلندی کشیدم. که طرف
دستش و گذاشت رو دهنم.
-اه ساکت شو.
زل زدم تو چشماش. هوف، این پسره اخرش من و سکته میده.
مستعان: چته دختر چرا داد میزنی؟
چشم غره ای رفتم و گفتم:
-چرا مثل جن ظاهر میشی؟
با انگشت اشارش اروم زد وسط پیشمونیم و گفت:
مستعان: خنگ خانوم! اگه برق و روشن میکردی و سرت و از جعبه می اوردی بیرون منم
میدیدی.
کلافه پوفی کشیدم و گفتم:
-اوکی.
از جام بلند شدم قدمی برداشتم که برم گفت:
مستعان: برو لباس خوشگلتو بپوش میخوام ببرمت بیرون.
-من بچه نیستم با بیرون رفتن خرم کنی خب؟
مستعان: نگام کن هدیه.
کلافه سرم و بالا اوردم. زل زدم توچشماش ارو گفت:
مستعان: لج نکن.ببین سها خودش...

romangram.com | @romangram_com