#دوست_دارم_تو_چی_پارت_111
-من پرت نکردم. و اینکه اگه از سها دز این حد خوشت میومد چرا نگرفتیش؟ نگاه بابام و
دیدی؟ اشغال بودن خودتو خواستی نشون بدی ؟
زل زدم تو چشماش و نفهمیدم چیشد؟یه طرف صورتم سوخت.
مستعان: ده بار گفتم بامن درست صحبت کن.
برگشت تا از اشپزخونه بره بیرون.هه!انقدر بدبخت شدم که این پسره عوضی* من و بزنه؟ قبل
از اینکه از اشپزخونه بره بیرون پاتند کردم سمتش و ما بین اپن و دیوار وایستادم. زل زد
تو چشمام، یه لحظه بغض کردم و اشک تو چشمام جم شد. کلافه پوفی کشیدو گفت:
مستعان: برو اونور.
-میخوای برم؟
با علامت سر تایید کرد. یه دونه سیلی محکم خوابوندم تو گوشش و گفتم:
-این واسه تلافی سیلی که زدی.
تفم انداختم زیر پاش و ادامه دادم.
-اینم واسه پست بودنت.
بدون توجه بهش به سمت اتاق دویدم و در اتاق و محکم بستم. صداش از تو هال میومد"
هدیه بیا باهم حرف بزنیم"
توجه نکردم به حرفاش حس کردم داره میاد سمت اتاق. پشت در نشستم. دستگیره درو
محکم تکون داد.
مستعان: من کاری بدی کردم .بیا صحبت کنیم.
-نمیخوام صداتو بشنوم بفهم.
لگدی به در زد که ازجام پریدم.
مستعان: به درک .
ایش، پسره خراب ندیده بودم که دیدم. پشت در دراز کشیدم و با فکر کردن به اینکه چه
بلای سرش بیارم تا دلم خنک شه به خواب رفتم.....
باحس درد تو ناحیه گردنم چشمام و باز کردم. چراخونه انقدر تاریکه؟ سریع تو جام سیخ
شدم که گردنم درد گرفت و اخی گفتم.از جام بلندشدم وکش و قوسی به بدنم دادم و در اتاق و
باز کردم.
-مستعان؟
romangram.com | @romangram_com