#دوست_دارم_تو_چی_پارت_110

هانیه سریع از جاش بلندشدو گفت:
هانیه: چه کردی تو دختر؟رسما ریدی به خانواده شوهرت بعد با این کاردک های
مخصوص نقاشا مالیدی.
با تصور مالیدن عن به خونواده مستعان پقی زدم زیر خنده.
بهار: کوفت، الان کار ما چیه دقیقا؟
تا اومدم جواب بهار و بدم صدا از تو هال اومد. چسبیدم به در.
مستعان: مامان کجا میرید؟
بابای مستعان: میریم خونه پسرم یه وقت دیگه مزاحم میشیم.
مستعان: ببخشید توروخدا هم من هم هدیه خیلی دانشگاه کار داریم بعد یه مهمونی ترتیب
میدم.
صدای پر عشوه سها اومد.
سها: منم دعوتم؟
صدای از کسی نیومد. و بلاخره صدای مهسا دراومد
مهسا: باشه داداش. به جای من هدیه رو بب.و.س فعلا.
از در فاصله گرفتم. هوف چه روی دارن میخوان دوباره بیان؟
بهار: هدیه من وهانیه برمیگردیم خونه.
اخمی کردم. تو این بدبختیام اینام برن مستعان خر من و میخوره.
-چراخب؟ ناهار بمونید.
هانیه: ارمین بهم اس داده گفت واسه شام دعوتیم.
-پس شب میبینمتون؟
هانیه: فقط من و بهار.
ایشی گفتم و باهاشون خداحافظی کردم و تا جلوی در راهنماییشون کردم. در خونه رو بستم
و نگاهی به اتاق مستعان انداختم درش بسته بود
به سمت آشپزخونه رفتم و نگام به ظرف کاچی افتاد قاشق برداشتم و نشستم پشت میز.
-اومم،بادومش چه خوبه!
+همه رو پرت کردی ازخونه بیرون میشینی میخوری؟
نفس عمیقی کشیدم و محکم قاشق و کوبیدم رو میز.

romangram.com | @romangram_com