#دوست_دارم_تو_چی_پارت_109
سها: مستعانم؟
پوزخندی زدم و روبه مستعان گفتم:
-افرین برو فقط بهت گفته باشم منم از این لاشی بازیا بلدم اما به موقعش.
قبل از اینکه درو ببندم نگاهم به بابا و مامان خورد که میخواستن برن. درو باز کردم و از
کنار مستعان رد شدم.
-کجا میرید مامان؟
مامان: ما باید برگردیم دخترم واسه بابات کار پیش اومده کاچی و گزاشتم رو میز غذا
خوریت.
-مرسی مامان )با ناراحتی رو به مهراد گفتم( حداقل تو بمون؟
مهراد اومد سمتم و لپم و کشید.
مهراد: عزیز دلم چندروز دیگه عیده برم کارای عروسیم و انجام بدم بعدش میام تهران خونه
میخرم خب؟
لبخندی زدم و گفتم:
-بدون مهسا باشه؟من بیام پیشت.
با حس نیش تو ناحیه بازوم جیغ ارومی کشیدم و به قیافه مهسا نگاه کردم و نیشم و باز کردم
مهسا: خواهر شوهر بازی درنیارآ!
خندیدم و چیزی نگفتم با مامان و بابا خداحافظی کردم و مهراد و هم ب.و.س کردم بعد از
خداحافظی با خونوادم در خونه رو بستم و لبخند تصنعی رو به خونواده مستعان زدم.
-من کارای دانشگام زیاد شده میرم با دوستام انجام بدم ببخشید.
مامان مستعان پشت چشمی نازک کرد و گفت:
-پس کی شام بپزه؟
پوف، یعنی شبم اینجان؟ هه من اگه نیشم و به مامانش نزنم نمیتونم زندگی کنم با تیکه با من
حرف میزنه؟
-سها جان هستند دیگه خانم خونه.
دیگه منتظر جواب نموندم و راه اتاقم و در پیش گرفتم و تنه ای به مستعان زدم وارد اتاق
شدم. هوف. نگاهم به هانیه و بهار افتاد
-چیه؟ چرا موش شدین رفتین تو دیوار؟
romangram.com | @romangram_com