#دوست_دارم_تو_چی_پارت_108

چیزی نگفتم که مامان و مامان مستعان مشغول حرف زدن درباره عروسی مهرادو مهسا
شدن و بابا ها هم درباره شرکت حرف زدن. نگاهم به مهسا افتاد که داره با اشاره با مهراد
حرف میزنه. ازرو پای مهراد بلند شدم که نگاهم به مستعان افتاد!صورت سها رو صورتش
بود. بدون توجه بهش به سمت بهارو هانیه رفتم.
بهار: هدیه میخوام همینجا جر بخورم.
-پاشو اینجا نه بریم اتاق من .
از جاشون بلندشدن و باهم به سمت اتاق رفتیم. با بسته شدن در سه تایی پقی زدیم زیر
خنده.سر خوردم و ولو شدم بغل در. بهارو هانیم افتادن روزمین.
هانیه: باد..بادکنک و )دوباره جرخورد(
با علامت دست تایید کردم و گفتم:
-آخ!! اندازه توپ بیس بال بود.
بهار یه دونه زد پشت سرم و گفت:
- خاک تو سرت توپ بیس بال و دیدی؟
با علامت سر گفتم نه و دوباره پقی زدیم زیر خنده که در اتاق زده شد...
اروم مشتی زدم به هانیه تا خفه شه.
-بعله؟
مستعان: درو باز کن.
بهارو هانیه و فرستادم پشت درو درو نیمه باز گزاشتم.نگاهی به قیافه مستعان انداختم
عصبی به نظر میرسید. حرصی گفت:مستعان: چرا تو هال نیستی؟ مامانم اومده زشت نیست چپیدی تو اتاق؟
انگشت اشارم و به طرفش بردم و گفتم:
-اولا اگه خونواده تو اومدن خونواده منم اومدن دوما فکر میکنم مامانت اینجوری خوشحال
تره که من نباشم پسرش *با دختر خالش برسه.
پوزخندی زدم و زل زدم بهش قیافش سرخ شده بود ومن و یاده گاوای که پارچه قرمز
میگیرن جلوش انداخت.ناخداگاه نیشم باز شد که دستش بالا رفت بزنه تو صورتم.
-دستت بخوره به صورت نازم پدر و مادرتو یکی میکنم.
مستعان: درست حرف میزنی یا مجبور کنم درست حرف بزنی؟
تا اومدم جوابش و بدم صدای نکره سها اومد

romangram.com | @romangram_com