#دوست_دارم_تو_چی_پارت_106
باباممن. ایفون و زدبه سمتش رفتم و جلوی در منتظر اومدنشون شدیم بعد از یه مین صدای
زنگ اومد درو باز کردم و اول از همه مامان خودش و انداخت بغلم
مامان: دورت بگردم حالت خوبه؟چرا رنگت پریده؟
الله اکبر! این مامانه منم الکی شلوغ کرده رنگم کجاش پریده؟ جواب مامان و ندادم به سمت
مستعان رفت بعدش بابا و مهرادم اومدن تو و روب.و.سی کردم تا خواستم درو ببندم در با پا
بازشد.
هانیه: اوی؟ ما دوتارو ندیدی؟
-عه عزیزمم ببخشید.
بهار: دیشب مهربون بوده مهربون رفتار میکنی؟
نیشگونی از بازوش گرفتم و راهنمایششون کردم به داخل. رفتم سمت اشپزخونه تا چای دم
کنم که این دوتا نخاله اومدن و روی میز غذا خوری نشستن
هانیه: هدیه، جدی جدی اگه کاری نکردین چرا انقدر صورتت خستس؟
بهار: راس میگه خیلی عجیبه.
سینی رو روی اپن گذاشتم و لیوان هارو هم توش گذاشتم.
- واسه اینکه اقا دیشب لج کرد نزاشت رو تخت بخوابم تا صب صورتم رو فرش بوده
بعدشم که زود بیدارم کرد
بهار: جدی جدی نزاشت؟
-اهوم منم گفتم حق نداره روکاناپه و فرش بشینه الان نشسته ولی.
هانیه:زیر بار نرو لج کرد بکن.
جوابشو ندادم و چایی رو ریختم تو لیوانا و سینی و بهار برد...
خم شدم تا کنار مامان بشینم.صدای اعتراض مامان دراومد.
مامان: اه دختر!شوهرم کردی باید ور دل من بشینی؟
لب ورچیدم و ازجام بلندشدم و کنار تک نفره،بغل مستعان نشستم.
مامان:خب خوبه همه چی؟
-اوه مامان یه جوری میپرسی انگار بعدشونصدسال اومدی کمتر از بیست و چهار ساعت
هم و ندیدیما.
با حرفم همه زدن زیر خنده و مامان اخماش و کرد توهم. نیشم و باز کردم واسش.صدای
romangram.com | @romangram_com