#دوست_دارم_تو_چی_پارت_103

مستعان: اوی!چخبرته؟ وسیله هام و خراب کردی.
دراز کشیدم به پشت و گفتم:
-مال خودمه اختیارش دسته من!
جفت ابروهاش بالا رفت و چشماش و ریز کرد و گفت:
-مطمعنی؟
سرم و بالا پایین کردم که رفت. هوف!گشنمه چقدر؟ به سمت اشپزخونه رفتم و در یخچال و
باز کردم. اوممم! دست و پنجت طلا مامان، چی ساختی؟ دسر شکلاتی و برداشتم و مشغول
خوردن شدم که حس کردم مستعان اومد سرم و بالا اوردم. به!لعنت به این حس. نگاهی
بهش کردم که اخماش و توهم کرد و گفت:
مستعان: یخچال و من خریدم حق نداری دست بزنی بهش.
-خوراکیاشو مامانم خریده میخورم)زبونمم واسش تا ته دراوردم(
مستعان: پس اتاق مال من امشب رو کاناپه بخواب.
با یاد اوری کاناپه تا اومدم دهن باز کنم. از اشپزخونه رفت. اه لعنتی! اشتهام کور شد و بقیه
دسر و گزاشتم یخچال. از اشپزخونه خونه اومدم بیرون نگام به کاناپه افتاد.چجوری بخوابم؟
خرامان خرامان به سمتش رفتم و دراز کشیدم .لباسم سنگین بود و ازیتم میکرد. کلافه
نشستم رو کاناپه و نگاهی به ساعت انداختم" ۲:۳۵ ...."
هوف!لعنتی گوشیمم خاموش شد.نگاهی به ساعت انداختم و درکمال ناباوری
ساعت ۲:۵۵ ..جونم،مهم تر از غرورمه. به سمت اتاق قدم برداشتم و تا خواستم تقه ای به در
وارد کنم. متوجه نیم باز بودن درشدم. از لای در نگام بهش* افتاد ساعدشو رو
چشماش گذاشته بود. خوشبحالش!راحت خوابیده. به سمت اتاق دیگه رفتم و اروم دستگیره
رو کشیدم پایین .هوف لعنتی درو قفل کرده. به سمت کاناپه رفتم و ناچار چشمام و بستم و
سعی کردم به سنگینی لباس فکرنکنم...
"مستعان"
باصدای زنگ گوشی کلافه پوفی کشیدم و دستم و بردم زیر بالشتم و بلاخره گوشیم و پیدا
کردم. بدون توجه به طرف مقابل جواب دادم.
-بله؟
+سلام پسر گلم!

romangram.com | @romangram_com