#دوست_دارم_تو_چی_پارت_102
خندید و چیزی نگفت. بلاخره رسیدیم . از تو ماشین اومدم بیرون. مامان اومد سمتم و بغلم
کرد اروم زمزمه کرد
مامان: هر اتفاقی افتاد زنگ بزن بهم من امشب بیدارم.
از خجالت سرخشدم و به باشه ارومی اکتفا کردم. خدایا چه وضعشه؟آش نخورده و دهن
سوخته؟ بابا اومد سمتم و بغلم کرد و بعد از اون مهراد و مهسا و بعدش مادر شوهرم اومد و
بغلم کرد هوف.
مامان مستعان: از اول راضی به ازدواج نبودم. اما سلیقه پسرمی،مراقب خودت باش.
لبخندی زدم و مرسی گفتم. نگام سمت بهارو هانیه رفت که با بغض نگام کردن. دسته گل و
سمت هانیه پرت کردم نزدیک بود به صورتش بخوره که گل و گرفت. خندیدم و گفتم:
-بعدی تو خانوم!
هانیه: گمشو بابا.
هانیه و بهارم اومدن و بعد از کلی چرت و پرت گفتن رفتن.
-خب برید دیگه؟
مهسا: اول شما برید میخوایم مطمعن شیم.
حرصی دندونام و رو هم گزاشتم و گفتم:
-عزیزم این روزا واسه توهم هست حواست باشه!
مستعان: خواهر من و تهدید نکنا.
نگاهی بهش انداختم که لبخندی زد. ایشی گفتم و با خدافظی ازهمه به سمت در مجتمع رفتیم.
سوار اسانسور شدیم.نیم نگاهی بهش انداختم و سرم انداختم پایین
مستعان: چقدر امشب قول دادم مراعات کنم!
حرصی نگاش کردم. که قهقه زد. پوزخندی زدم و گفتم:
-دهن گشادتو جم کن! دفعه دیگه از این شوخیا بکنی میزنم خون بالا بیاری.
خودش و ازم دور کرد و دوتا دستاشو بالا برد و با لحن مسخره ای گفت:
مستعان: تسلیم خانم!)جدی شد( اینجای که میریم خونه من هرکار دلم بخواد میکنم.
اسانطور ایستاد و در باز شد.زودتر از اسانسور اومدم بیرون و جوابش و ندادم . کلیدوتو
در چرخوندو درخونه رو باز کرد. وارد خونه شدم کاناپه کرم رنگی که خودم خریدم با
فرش شکلاتی ترکیب خوبی شده بود. به سمت کاناپه یورش بردم و خودم و انداختم روش
romangram.com | @romangram_com