#دنیای_راز_مینا_پارت_89
-اینا رو از کجا آوردی؟
با حالت چندشی نگاهم کرد. جوابم رو نداد، بلند شدم و گفتم:
-به هر حال دستت درد نکنه! من رفتم بخوابم.
در اتاقم رو باز کردم که گفت:
-فردا شب کتاب روی میز باشه.
رفتم توی اتاق، در رو بستم و روی تخت دراز کشیدم. خیلی زود خوابم برد.
***
صبح که از خواب بیدار شدم هرجا رو گشتم شنل پوش رو پیدا نکردم. فرصت رو غنیمت شمردم تا به اتاق مخفی سر بزنم. از پل ها رفتم بالا، به کدوم گلدون خوردم؟ داشتم فکر میکردم که چشمم خورد به گلدون که شمشیر روش حک شده بود. بشکن زدم، گلدون رو فشار دادم که کج شد و دیوار رو به روم حرکت کرد. با هیجان واردش شدم؛ مثل زندانای قدیمی بود. همونجور تاریک، نمور و سنگی! از راهرو رد شدم. به چندتا در چوبی که کنار هم قرار داشت رسیدم. درا بسته بود، دنبال کلید گشتم که خیلی زود پیدا کردم. خیلی کلید توی جا کلیدی بود. تند تند کلیدا رو امتحان میکردم؛ اما باز نمیشد. بعد از چند لحظه صدای کلیک نشونه باز شدن در بود. آب دهنم رو قورت دادم در رو که کامل باز کردم جیغ کشیدم. پلکش تکون خورد و بعد با فشار چشماش رو باز کرد، یه مرد زخمی دستاش با زنجیر به بالای سرش آویزون بود. داشت نگاهم میکرد. دوییدم سمتش دستمال رو از دور دهنش باز کردم. خیلی بیحال بود و خون کنار لبش خشک شده بود.
-خوبی؟!
به سختی دهنش رو باز کرد تا چیزی بگه؛ اما خیلی درد داشت؛ چون چشماش رو روی هم فشار داد و با صدایی که انگار از عمق چاه در میاومد گفت:
-از اینجا فرار کن.
با زنجیر دستاش کشتی میگرفتم تا بازش کنم و گفتم:
-چرا؟ واسه چی اینجایی؟!
romangram.com | @romangram_com