#دنیای_راز_مینا_پارت_88

دفتر رو باز کردم؛ مثل دفتر نقاشی بود. جنس برگا خیلی کلفت بود. قلم رو زدم توی جوهر و شروع کردم نوشتن. اکسیر فراموشی...تند تند داشتم می‌نوشتم. یه پا پزشک شده بودم با حفظ این کتاب! خیلی جالب بود که اون اکسیر رو خورده بودم و این‌قدر باهوش شدم. نمیگم بی‌هوش بودما! نه یکم بیشتر باهوش شدم! اکسیر زیبایی...جالب این‌جا بود که این اکسیرا با چیزای جادویی درست نمیشد؛ بلکه با انواع گیاه‌ها می‌تونستی به هم‌چین چیزایی دست پیدا کنی! اکسیر عشق...اکسیر درمان ترس...نمی‌دونم تا کی داشتم می‌نوشتم؛ اما وقتی به صفحه اخر رسیدم چشمام از تعجب گرد شد؛ یعنی من همه‌ش رو نوشتم؟! اطراف رو نگاه کردم. شب شده بود، اگه بفهمه تمومش کردم دیگه بهم غذا نمیده! کنجکاو شدم ببینم بالا چه خبرهو آسه آسه از پله‌ها رفتم بالا، انگار وارد عتیقه فروشی شده بودم. گلدونا و مجسمه‌های عجیب غریب در عین حال خیلی زیبا، تابلوهایی که انگار ل‍ئ‍وناردو داوین‍چی اونا رو کشیده بود؛ فقط یه در ته راهرو بود واسه‌م عجیب بود که فقط یه اتاق تو طبقه بالا به این بزرگی باشه. در اتاق رو یواش باز کردم. از تعجب و هیجان نمی‌دونستم چیکار کنم. قلبم اومده بود توی دهنم.

پشت به من نشسته بود، کاه رو پیچیده بود به چرخ نخ ریسی دستی؛ اما به جای نخ طلا میشد! آخه چه‌طور ممکنه؟! وقتی که گفت این‌کار رو می‌کنه فکر کردم داره اغراق می‌کنه؛ چون خیلی پولداره؛ اما داشت راست می‌گفت! عقب عقب رفتم که خوردم به یه گلدون، وای الان می‌شکنه! این دفعه میاد من رو می‌کشه؛ اما در کمال تعجب گلدون کج ایستاد و دیوار کنار گلدون بدون کوچک‌ترین صدایی حرکت کرد. اتاق مخفی بود، الان نمیشه برم داخل! ممکنه هر لحظه بیاد بیرون از اتاق، گلدون رو سرجای اولش برگردوندم که دیوار بسته شد.

با سرعت از پله‌ها پایین رفتم و روی صندلی نشستم. قلبم محکم توی سینم میزد. دفتر و جوهر و قلمو رو برداشتم و رفتم توی اتاق زیر راه پله. یه تخت ساده کنار دیوار، کمد کوچیک کنار تخت و یه آینه قدی، همین! کنار اینه دری که بود رو باز کردم. دست شویی و حمام بود. خوش‌حال از این‌که می‌تونم حمام کنم دفتر و قلم روی تخت گذاشتم. یهو آه از نهادم بلند شد. من که نه حوله دارم نه لباس! کشو ها رو گشتم، توی کشوی آخر حوله بود، همینم خوبه! لباسم رو در اوردم و رفتم حمام. وان رو پر از آب کردم. نشستم توش، هی! حالا آرامش داشتم. چشمام رو بستم و به اتفاقات افتاده فکر کردم.

دلم می‌خواست باز اون زن نگهبان دروازه رو ببینم. حس خوبی بهم می‌داد! و از این مرد مرموز بدم میاد، یه جورایی ازش می‌ترسم؛ اما خودم رو شجاع نشون میدم؛ یعنی چیکار باید واسه‌ش بکنم؟ صابون رو برداشتم و کشیدم به خودم. بعد از حدود ربع ساعت از حمام اومدم بیرون. خودم رو خشک کردم، لباس پوشیدم. تو آینه به خودم نگاه کردم. با موهای سفید اتفاقا خیلی قیافه‌م جالب شده بود. راضی از موهام از اتاق بیرون اومدم، دهنم باز موند از تعجب، چرا من همه‌ش تعجب می‌کنم؟!

-خدای من این همه غذا!

از سر میز تا اخرش انواع غذاها بود.

-فکر کردم باید خوب غذا بخوری تا زودتر اون کتاب رو بنویسی.

-اره اره!

بدو رفتم طرف میز، بدون این که بشینم از هر چی یه ذره برمی‌داشتم و می‌خوردم.

مرغ برشته شده، ماهی با سبزی سرخ شده کنارش، یه بره درسته پخته شده وسط میز، شیرینی‌ها و دسرایی که به طرز خیلی قشنگی تزیین شده بودن. یکی از دسرا شبیه مرجان دریایی درست شده بود. یکمش رو خوردم.

-واو این فوق العاده‌اس!

یه بشقاب برداشتم، از هرچی به مقداری می‌ذاشتم تو بشقاب، نشستم و شروع کردم خوردن، فکر کنم یه ساعت دو ساعتی بود مشغول خوردن بودم که گفت:

-نترکی!

بدون این‌که جوابش بدم یه قاشق پر کردم و گذاشتم توی دهنم. این غذا ها رو آورده من بخورم دیگه! بعد از این‌که دست از خوردن کشیدم گفتم:

romangram.com | @romangram_com