#دنیای_راز_مینا_پارت_80
-آروم باش، آروم!
ببر سفید آماده حمله بود تا طعمهش رو بخوره. عقب عقب میرفتم و میگفتم آروم باش. تا حالت پریدن رو گرفت فاتحه خودم رو خوندم و شروع کردم به دوییدن، اونم دنبالم میاومد. نفس نفس میزدم. پشتم رو نگاه کردم، نبود. دستم رو گذاشتم روی زانوم، پا درد گرفتم از بس دوییده بودم. یه دفعه صدای غرشش اومد و توی چشم به هم زدنی پرید روم، بوم میکشید. چشمام رو روی هم فشار میدادم و خدا خدا میکردم با این جور مرگ وحشتناکی نمیرم! صدای مرد شنل پوش اومد، چشمام رو باز کردم و گفت:
-ولش کن!
ببر سفید ناله کرد، از روم پرید و رفت. بلند شدم، شنل پوش دورم راه میرفت.
-چرا دنبالم میای؟
خندید و گفت:
-گفتم شاید کمک بخوای.
-مرسی! کمکت رو کردی حالا برو.
پوزخند زد و گفت:
-یعنی میخوای بری؟!
-با اجازه شما بله.
-مطمئنی کمک دیگهای نمیخوای؟
-نه نمیخوام.
-باشه هر جور مایلی!
romangram.com | @romangram_com