#دنیای_راز_مینا_پارت_79
خندهاش هم وحشتناک بود. با اون چشمای وحشیش از عسلی به زرد میزد. روی صندلی نشست، خواستم منم بشینم که گفت:
-کی اجازه داد؟
راست شدم. آب دهنم رو قورت دادم، حالا انگار صندلیش کثیف میشه! همین لحظه که این فکر رو کردم گفت
-:لباست کثیفه، صندلی کثیف میشه!
عجب ادمیهها! به لباس نگاه کردم. گلی و خاکی بود. بلند شد از کمد دیواری چیزی کشید بیرون، توی کمد رو ندیدم؛ اما تو دستش یه لباس بنفش یاسی تیره بود. خوشحال از اینکه یکم شعور داره! لباس رو سمتم گرفت و گفت:
-برو پشت پرده عوض کن.
پسره بیشعور! گفتم:
-اما...
نگاه به بالا کردم که گفت:
-فکر بالا رفتن رو از سرت بیرون کن!
با حرص لباس رو گرفتم و رفتم پشت پرده لباسم رو عوض کردم. لباس قبلی به دست از پشت پرده اومدم بیرون. لباس کاملا اندازه بود و باعث تعجبم شد. از این مردم عجیب هیچی بعید نیست!
گفت:من میرم بالا استراحت کنم.
بدون هیچ حرفی رفت بالا و منم هیچی نگفتم. فرصت فرار داشتم و هیچ جوری نمیخواستم از دستش بدم. ربع ساعتی گذشت، بلند شدم و آسه آسه رفتم طرف در، یواش در رو باز کردم و از خونه بیرون اومدم. از شکاف صخره گذشتم. نفس راحت کشیدم، تا اینجا که آسون بود. شروع کردم دوییدن، هوا روشن بود و جلوم رو میدیدم. سرعت تو دوییدنم بیشتر شده بود. خوشحال از اینکه از دست مرد مرموز خلاص شده بودم که از پشت سرم صدای غرش شنیدم. خدایا چرا هرچی میخواد به من حمله کنه از پشت سر میاد؟ عادلانه نیست! با ترس برگشتم و دستم رو گرفتم جلوش و گفتم:
romangram.com | @romangram_com