#دنیای_راز_مینا_پارت_368


-فكر نمي‌كنيد خيلي راحت داريد پيش مي‌ريد؟

شنل پوش با خشم نگاهش كرد و گفت:

-اينم مي‌دوني كه خيلي راحت مي‌تونم سوسكت كنم؟

كاپيتان وحشتناك خنديد و گفت:

-شايد اين دفعه نه!

با تموم شدن حرفش، آسمون سياه شد و هوا هواي مرگ! بالا سرم رو نگاه كردم. با ديدن عفريت جا خوردم، با حمله‌ي عفريت جيغي كشيدم. شنل پوش بغلم كرد و از اون‌جا فرار كرديم. نفس نفس زنان گفتم:

-اون چه‌جوري تونسته عفريت رو با خودش همراه كنه؟

-نمي‌دونم، بايد خيلي زود شعله دانش رو پيدا كنيم.

چند دقيقه سرگردون توي جنگل مي‌چرخيديم كه صداي قار قار كلاغي شنيده شد. شنل پوش دستش رو بالا برد و كلاغ روي دستش نشست. با تعجب به حركاتش نگاه مي‌كردم. پيشونيش رو به سر كلاغ چسبوند و بعد از چند لحظه كلاغ پر كشيد و رفت.

-خب؟

-خب بريم.

-الان فهميدي كجاست؟

-اره!


romangram.com | @romangram_com