#دنیای_راز_مینا_پارت_367
-تو ديگه چهجور جادوگري هستي؟! كتابم رو پس بده، بذار برم!
شنل پوش دست من رو گرفت. با يه اشاره مرد رو آزاد كرد، مرد سمت ما هجوم اورد؛ اما با بشكني كه شنل پوش زد ما از اون قبرستون بيرون اومديم. با ديدن جنگل و درختاي انبوه گفتم:
-مطمئنن هيچ غاري اينجا نيست!
-بايد بگرديم تا مطمئن بشيم.
-چهجور كل جنگل رو بگرديم؟
شنل پوش شروع كرد زير لب حرفاي عجيب غريب زدن و بعد از گذشت چند دقيقه صداي قار قار و بال زدن توجهم رو به بالا سرم جلب كرد. دست گذاشتم روی دهنم كه جيغ نزنم. هزاران كلاغ بالا سرمون بودن!
-اينجوري!
انگار پارچه سياه رنگي روي جنگل كشيده شده بود. با اشارهي دست شنل پوش كلاغا قار قار كنان پرواز كردن. دستم رو گرفت و گفت:
-همه چيز داره درست پيش ميره.
دستش رو فشار دادم و گفتم:
-خدا رو شكر!
با صدايي كه از پشت درخت اومد شوكه شدم.
-هنوز نه!
كاپيتان از پشت تنه درخت بيرون اومد و گفت:
romangram.com | @romangram_com