#دنیای_راز_مینا_پارت_357
اما اين سوالا جلوم رو نگرفت و سريع يه بـ ـوسـ كوچيك روی لباش زدم. تا سرم رو بلند كردم نيم خيز شد. كمرم رو گرفت، چشماي خمارش رو باز كرد و بهم نزدیکتر شد. اولش تعجب كردم؛ اما بعد دستام رو انداختم دور گردنش و همراهيش كردم. عاشقش بودم! كمي ازم فاصله گرفت و گفت:
-كجا بودي؟ خيلي دنبالت گشتم.
لبخند شيريني زدم. حسم قابل توصيف نبود. انگار همهي دنيا توی دستام بود! همهي دنيام جلوی چشمم بود. من رو يادش بود! پيشونيم رو بوسيد و گفت:
-ميدونستي ديگه هيچي بهتر از تو واسهم نمياد؟!
-چهجور يادت اومد؟
-نميدونم؛ لبات معجزه كرد!
خنديدم، محكم توی بغلش من رو گرفت که گفتم:
-بيا از اينجا بريم، جاي ما اينجا نيست!
دستش رو كشيد روی چشمام و گفت:
-عفريت چي؟
-اون نابود نميشه، اون رو ميذاريم و ميريم!
-ولي بقيه رو نابود ميكنه!
-از كي تا حالا نابودي بقيه واسهت مهمه؟
خنديد، موهام رو بهم ريخت و گفت:
romangram.com | @romangram_com