#دنیای_راز_مینا_پارت_356
لبخند تلخي زدم و گفتم:
-اها اونجا چيكار ميكردي؟
-دنبال چيزي بودم؛ اما نميدونم چي!
زير لب گفتم:
-انگار قرار نيست تو من رو يادت بياد!
شنل پوش روي تخت دراز كشيد و گفت:
-من يكم ميخوابم.
سرم رو بالا و پايين كردم. چشماش رو بست. منم دستم رو گذاشتم زير چونهام و محو نگاه كردنش شدم. نميدونم چهقدر گذشته بود كه گفت:
-ميشه اينقدر نگام نكني؟! خوابم نميبره!
هيني كشيدم و گفتم:
-تو كه چشمات بستهاس! از كجا ميفهمي نگات ميكنم؟
-ميفهمم ديگه!
با حرص روم رو برگردوندم تا بخوابه. وقتي حدود يك ساعت گذشت و مطمئن شدم كه خوابش برده نزديكش رفتم. لبه تخت نشستم، دلم ميخواست سرم رو بذارم روی سينهاش و بيخيال تمام دغدغهها بخوابم! وسوسه شده بودم لباش رو ببوسم. سرم رو بردم نزديك؛ اما وسط راه پشيمون شدم. اگه بيدار ميشد چي؟
romangram.com | @romangram_com