#دنیای_راز_مینا_پارت_352

-كاپيتان! شنل پوش...

كاپيتان حرفش رو قطع كرد و گفت:

-نترس ويليام اون نمي‌تونه به ما آسيبي بزنه!

و با صداي بلند خنديد. بعد از گذشت چند دقيقه با وارد شدن دودي به داخل از ترس جيغ كشيدم. به سمت در دوييدم. با مشت روي در مي‌زدم و جيغ مي‌كشيدم؛ اما انگار هيچ‌كس صداي من رو نمي‌شنيد. حجم زيادي از دود فضاي كلبه رو پر كرد و قسمت‌هايي از كلبه تو شعله‌هاي آتيش داشت مي‌سوخت. به سرفه افتادم؛ اما دست از جيغ و داد برنداشتم. امكان نداشت كسي صداي من رو نشنوه!

فرياد شادي و خنده از بيرون مي‌اومد و من اين‌جا براي كمك زار مي‌زدم. هوا مثل جهنم شده بود، عرق روي صورتم رو پاك كردم و كنار در ليز خوردم. خس خس مي‌كردم و چشمام تار مي‌ديد. لبام خشك شده بود. حس مي‌كردم اگه حرف بزنم لبام ترك مي‌خوره. انگار اين پايان من بود! حتي حال فكر كردن هم نداشتم، اين‌قدر بي‌حال شده بودم كه اگه چشمام رو مي‌بستم هيچ‌وقت ديگه باز نميشد. مي‌دونستم كه ديگه تمومه! با صدايي كه خودم هم نشنيدم گفتم:

-شنل پوش دوستت دارم!

سايه‌اي ديدم. چشمام نمي‌ديد و درست نمي‌تونستم تشخيص بدم؛ اما كي مي‌تونست باشه جز شنل پوش؟! لبخندي روی لبم نشست. اون اومده من رو ببره به دنياي ديگه دنيايي كه شايد من و اون مي‌تونستيم بدون اتفاقات عجيب و دردسرهاي بزرگ باهم باشيم. چشمام به آرومي بسته شد!

با صدايي كه شنيدم هوشيار شدم:

-همه‌ش تقصير منه! اگه گذاشته بودم همراهم بياد الان اين‌جوری نشده بود.

خشم و ناراحتي زيادي تو صداش بود و اين واسه كسي كه مي‌گفت من رو يادش نيست عجيب بود! به آرومي چشمام رو باز كردم. سينه‌م درد مي‌كرد، با يادآوري صحنه‌ي آتيش سوزي به خودم نگاه كردم. همه جام سالم بود و نمرده بودم! شنل پوش من رو نجات داده بود!

-بيدار شدي؟

نگاهش كردم كه كنارم نشسته بود و گفتم:

-اره مرسي!

-بابت؟

romangram.com | @romangram_com