#دنیای_راز_مینا_پارت_350
-من ديگه بايد برم!
موهام رو از صورتم كنار زد و گفت:
-مواظب خودت باش!
دستش رو گرفتم و گفتم:
-من بدون تو نميتونم مواظب خودم باشم!
پوزخندي زد. بدون توجه به حرف من از كنارم رد شد. در كلبه رو باز كرد، پشت سرش راه افتادم كه گفت:
-تو كلبه بمون!
-چرا؟
-جنگل خطرناكه!
-چه خطري؟ اگه عفريت تو باشي كه اينجايي، ديگه خطري نيست!
-ببين من وقت ندارم واسه تو توضيح بدم.
هلم داد داخل و در رو روم بست. هرچي تلاش كردم در رو باز كنم نشد كه نشد! با حرص روی تخت نشستم. ديگه چهجوری ميتونم پيداش كنم؟ ديگه خسته شدم! خم شدم، سرم رو روي زانوم گذاشتم كه چشمم افتاد به يه كاغذ كه زير تخت افتاده بود. روي زمين نشستم. دستم رو زير تخت بردم و كاغذ رو برداشتم. با كنجكاوي كاغذ رو نگاه كردم. چيزي شبيه سرنگ روي كاغذ نقاشي شده بود و زيرش مطلبي رو نوشته بود. با صدا شروع به خوندن كردم:
-محتويات اين سرنگ از گياه تاتوط(معني اسم گياه:آخرين اميد)درست شده. اين گياه در شرايطي رشد ميكنه كه نيروي تاريك ذرهاي روشني و پاكي رو از بين برده باشه. زماني كه اين سرنگ به كسي تزريق شود نيروي تاريك وجودش را از او جدا ميكند، شخص وجودش از هر تاريكي پاك ميشود؛ اما نيمهي تاريك وجودش...
كاغذ از اينجا پاره شده بود. زير تخت رو دوباره نگاه كردم تا شايد قسمت پاره شدهي كاغذ رو پيدا كنم؛ اما نبود! هرجارو نگاه كردم خبري از ادامهي كاغذ نبود. روي تخت نشستم و سوالهاي زيادي به مغزم هجوم آوردن؛ يعني ممكنه شنل پوش اين رو به خودش تزريق كرده باشه؟ واسه همين با اينكه عفريت يكي ديگهاس شنل پوش ميگه اون منم! يعني عفريت نيمهي تاريك وجودشه! سرم رو توی دستم گرفته بودم، گيج شده بودم و كسي نبود سوالاتم رو جواب بده. با صدايي كه از بيرون كلبه شنيدم از فكر بيرون اومدم:
romangram.com | @romangram_com