#دنیای_راز_مینا_پارت_349
-چون تا يك ساعت ديگه مردم اين شهر به رهبري كاپيتان عزيزت ميرسن اينجا!
كمي فكر كردم و گفتم:
-اونا فكر ميكنن تو اون عفريتي، اگه بفهمن نيستي اتفاقي نميفته!
دست از جمع كردن وسايل كشيد. نگاه خيرهاي بهم كرد و گفت:
-من اون عفريتم!
قلبم ايستاد، پلكم ميپريد و رنگم مثل گچ از چيزي كه شنيدم سفيد شد.
سرم رو به شدت تكون دادم و گفتم:
-نه نه امكان نداره! تو من رو از دست اون نجات دادي، چهطور ميتوني اون باشي؟
چيزي نگفت و دوباره مشغول شد. دستش رو گرفتم:
-داري دروغ ميگي مگه نه؟
بدون اينكه نگاهم كنه گفت:
-نه.
چمدونش رو برداشت و گفت:
romangram.com | @romangram_com