#دنیای_راز_مینا_پارت_346

-تو ذهن من رو مي‌خوني؟

شونه‌اي بالا انداخت، كلاه شنلش رو روي سرش كشيد و گفت:

-از صحبت باهات خوش‌حال شدم!

پوزخندي زد و از جلوي چشمام غيب شد. با رفتنش ترس به سراغم اومد. كار كاپيتان يادم اومد و واسه‌م گيج كننده بود. عفريت يادم اومد و قلبم بي‌قراري مي‌كرد. من توی جنگل گم شده بودم و وجود كاپيتان مرموز و عجيب و عفريت من رو مي‌ترسوند. با خواهش، بلند شنل پوش رو صدا زدم. چند دقيقه‌اي گذشت و خبري نشد. چشمام رو محكم باز و بسته كردم و به خودم گفتم:

-بي‌خيال رز! سرگردون بودن توی جنگل واسه تو يه عادته، نبايد بترسي!

نگاهي به اطراف كردم. با صداي شنل پوش دو متر بالا پريدم و دستم رو روی قلبم گذاشتم. با خواهش و كلافگي گفت:

-ميشه ديگه من رو صدا نزني؟

خواستم حرفي بزنم كه با كلافگي گفت:

-تو تموم معادلات من رو بهم مي‌زني!

مظلوم نگاهش كردم. تو دلم كلي از حرفش ذوق كردم. نزديكم شد، محكم دستم رو كشيد و گفت:

-مي‌برمت خونه!

-اما من خونه‌اي ندارم!

ايستاد و نگاهي بهم كرد.

-پس تا الان كجا زندگي مي‌كردي؟

romangram.com | @romangram_com