#دنیای_راز_مینا_پارت_347
-توي شهر ديگه! يكي دو روز هست كه پيش كاپيتان موندم.
فشار دستش بيشتر شد، اخم كرد و گفت:
-الانم برو پيش همون كاپيتان!
-اما من پيش اون نميخوام برم!
-چرا؟
-ميخوام پيش تو باشم!
پوزخند صدا داري زد و گفت:
-سالم موندت رو تضمين نميكنم؛ بازم ميخواي پيش من باشي؟
-اره
-و اگه من نخوام؟!
چيزي نگفتم که دستم رو كشيد و شروع كرد از لا به لاي درختا حركت كردن. فكر كردم قراره من رو مثل ديشب لب جاده ببره؛ اما بعد از چند دقيقه با ديدن كلبهي شنل پوش لبخندي از ته دل زدم. در كلبه رو باز كرد و وارد شد. پشت سرش وارد كلبه شدم. كلبه به هم ريخته بود و كاغذهايي با نوشته عجيب و غريب همه جا پخش شده بود. شونهاي بالا انداخت و گفت:
-نميدونستم قراره مهمون بياد!
يكي از كاغذ ها رو برداشتم كه با يه بشكن كاغذ از دست من كشيده شد و تموم كاغذها مرتب روی ميز قرار گرفت. روي صندلي چوبي نشستم. بدون توجه به من مشغول جمع كردن وسايلش شد. چمدون بزرگي روي تخت گذاشت و بيشتر چيزاي كلبه رو داشت داخلش جا ميداد.
romangram.com | @romangram_com