#دنیای_راز_مینا_پارت_342
تا شب زانوي غم بغل كرده بودم و جز اين كار ديگهاي از دستم بر نمياومد! كاپيتان هر از گاهي بهم سر ميزد و توی نگاهش شوقي بود كه من رو متعجب ميكرد. سرم روي زانوم گذاشته بودم و فكرهاي آزاردهنده توی سرم رژه ميرفت. با صداي كاپيتان سرم رو از روي زانوم بلند كردم:
-وقتشه بريم!
بيرمق بلند شدم که گفت:
-هنوز چيزي نميخواي بخوري؟
-نه.
-از حال ميري!
-چيزي نميخوام بخورم.
سرش رو بالا و پايين كرد و گفت:
-پس بريم!
دوباره مسير تكراري رو طي كرديم، دوباره سياهي جنگل خودنمايي ميكرد؛ اما ديگه ترسي نداشتم. ترس واسه كسيه كه چيزي واسه از دست دادن داشته باشه! در ماشين رو باز كردم. اين دفعه قدمهام سريعتر از دفعه پيش بود. كاپيتان بهم رسيد و گفت:
-چرا اينقدر با عجله؟
با خشم گفتم:
-تا قبل از اومدن به اينجا تو بيشتر از من عجله نداشتي؟
چيزي نگفت. بقيه مسير رو توی سكوت ادامه داديمو زمان زيادي بود راه ميرفتيم؛ اما خبري نبود.
romangram.com | @romangram_com