#دنیای_راز_مینا_پارت_343
-امشب انگار خبري از شنل پوش نيست.
حرفم رو تاييد كرد و گفت:
-همينطور عفريت!
-بهتر نيست برگرديم؟
خواست حرفي بزنه كه صداي شكستن شاخهها و حركت سريع چيزي مانع حرف زدنش شد. توی يه ثانيه من رو هل داد طرف جايي كه صدا مياومد. شوكه شده بودم، دنبال كاپيتان گشتم؛ اما آب شده بود رفته بود توی زمين! خودم رو آماده ديدن عفريت كردم كه با كنار رفتن درختا و ديدن شنل پوش لبخندي روی لبم نشست. پوف بلندي كشيد و با اخم گفت:
-دوباره تو؟
-دوباره من!
راهش رو كج كرد و گفت:
-توي جنگل چيزي گم كردي که هر شب مياي؟
خيلي آروم گفتم:
-اره، تو رو!
سمتم برگشت:
-چي؟
romangram.com | @romangram_com