#دنیای_راز_مینا_پارت_337
سرش رو بالا و پایین کرد و گفت:
-باشه.
یه شکلات از روی میز برداشتم و گفتم:
-بریم.
توی ماشین نشستیم. به کاپیتان لبخند زدم؛ برعکس دیشب خوشحال بودم که شنل پوش من رو یادش میاد! وقتی به گل فروشی رسیدیم با ذوق از ماشین پیاده شدم. در گل فروشی رو باز کردم؛ اما کسی نبود! کاپیتان پشت سرم وارد شد. برگشتم سمت کاپیتان و گفتم:
-پس کجاست؟
-حتما تو حیاط پشتیه.
با هم دیگه به حیاط پشتی رفتیم. مرد روی زمین جلو درختی که تیکه تیکه شده بود نشسته بود و ساقههای درخت توی دستش بود. با بهت گفتم:
-این چه درختیه؟
مرد که متوجه حضور ما شد با دیدن کاپیتان به سمتش هجوم آورد. یقهاش رو گرفت وگفت:
-همش تقصیر توئه و...
نگاهی با خشم به من کرد و گفت:
-تو!
romangram.com | @romangram_com