#دنیای_راز_مینا_پارت_335
-من نمیدونم! میفهمی؟! من هیچی نمیدونم!
نشستم روی زمین و شروع کردم گریه کردن. کسی که همه فکر و ذکر و یاد منه، من رو یادش نیست!
-چهطور میشه من رو یادش نباشه؟
-خب راستش اونم تحت آرزو قرار گرفت و اونم تو رو فراموش کرده؛ مثل همه!
یه لحظه حس کردم قلبم دیگه نمیزنه. با صدایی که خودم هم نمیشنیدم گفتم:
-اما تو گفتی بهخاطر من...
حرفم رو قطع کرد و گفت:
-خب انگار تو ضمیر ناخودآگاهش تو رو یادش هست! اون بعد از تو اینجور شد و فقط من میدونستم بهخاطر نبود توئه!
مغزم سوت میکشید. این ﻣﺴﺌله از ﻣﺴﺌلههای پیچیدهی انتگرال و اثبات کنیدهای مسخرهی هندسه مشکلتر بود! چهجوری اثبات کنم بعد از اون همه اتفاق و جریان و احساس براش تبدیل شدم به هیچکس؟! اما با به یاد آوردن معجون امیدوار شدم. با بغض نگاهش کردم و گفتم:
-بهش معجون میدیم! همون چیزی که به من دادی، باشه؟
دست پاچه شد؛ اما گفت:
-باشه باشه حتما!
سوار ماشین شدیم. تمام مسیر به این فکر میکردم که فردا میریم اون معجون رو میگیریم، دوباره شنل پوش من رو یادش میاد و همه چیز مثل سابق میشه. با باز شدن در فهمیدم رسیدیم. بیحال از ماشین پیاده شدم. کاپیتان در خونه رو واسهم باز کرد و گفت:
romangram.com | @romangram_com