#دنیای_راز_مینا_پارت_331
اشکم از چشمم روی گونهام سر خورد و زیر لب گفتم:
-دلم واسهت تنگ شده!
ثانیهی بعد مثل اینکه چیزی از دور به سرعت داره شاخه برگارو کنار میزنه و این سمت میاد. ذوق زده منتظر بودم. میدونستم هنوز اون هست! در کسری از ثانیه درختای جلوم شکستن و دودی سیاهتر از سیاهی با سرعت بهم نزدیک میشد. وقتی به اون دود نگاه کردم مرگ تمام کسایی رو که دوست داشتم جلو چشمم اومد!
مرگ شنل پوش، مرگ خاله، مرگ جسیکا، مرگ بابا و در آخر مرگ خودم! توی این لحظه آرزو کردم مرده بودم و این حسی که بهم این دود داده بود رو تجربه نکرده بودم! جیغ بلندی کشیدم و عقب عقب رفتم چند سانت دیگه مونده بود بهم برسه که از پشت به شدت کشیده شدم و ثانیهای بعد فضای اطرافم تغییر کرد. من دیگه تو جنگل نبودم، توی یه کلبه چوبی بودم که از همه جاش چیزای عجیب و غریب آویزون شده بود!
با تعجب برگشتم تا ناجیم رو ببینم. تند تند اشکام میریخت. زیر لب ناباور گفتم:
-شنل پوش!
خیره بهم نگاه میکرد، انگار مثل یه خواب بود! حالا که بعد از مدتها دیدمش فهمیدم تموم زندگیم، شنل پوش رو کم داشتم! دوییدم سمتش و دستام رو دور گردنش حلقه کردم. بعد از چند لحظه من رو از خودش جدا کرد و روی لباسش دست کشید. هنوز ناباور نگاهش میکردم که تند تند گفتم:
- میگفتن نیستی، میگفتن وجود نداری، میگفتن تو دیگه رفتی؛ اما من میدونستم تو هستی!
بیتفاوت بهم نگاه کرد. دستش رو گرفتم و گفتم:
-دلت واسهم تنگ شده بود؟
دوباره من رو از خودش جدا کرد و گفت:
-من رو با کس دیگهای اشتباه گرفتی!
فکر کردم داره سر به سرم میذاره. خندیدم که گفت:
romangram.com | @romangram_com